تبليغاتX
سرو سهی فکووووور!!
اینجا، محتویات مغز یک سرو سهی فکور ریخته و پاشیده...
        

زمان: بعد از ظهر یک روز مکان: خانه همسایه موقعیّت: دخترک که از مدرسه آمده و مادر را در خانه ندیده، رفته دنبال مادرش؛خانه همسایه

مادر روی مبل نشسته و دارد با آب و تاب پز مبلمان خواهرش اینها را به زن همسایه میدهد. زن همسایه که آشکارا از دست ورّاجی های مادر خسته شده، به ساعت نگاهی می اندازد و وقتی دخترش خبر میدهد که دخترک همسایه آمده دنبال مادرش،حسابی ذوق میکند.

دخترک: مامان...بیا بریم خونه دیگه...

مادرش: سلامت کو؟!...تو برو خودم میام..

دخترک: بیا دیگه..ااااه..چقد حرف میزنی آخه..هوا داره تاریک میشه،من تو خونه میترسم.

مادرش: تو برو ناهارتو گرم کن بخور تا من بیام.

دخترک: مامان خانوم،من یه ساعت و نیمه که اومدم،ناهارمم خوردم.

مادرش: ناهارتو تو چی گرم کردی؟

دخترک: تو قابلمه!

مادرش[حرص میخورد]: خب،قابلمه رو چه جوری گرم کردی؟!

دخترک: گذاشتمش رو گاز دیگه...

مادرش[کفرش در آمده]: چرا نذاشتی تو مارکوفر؟!!![رو به زن همسایه]: نیست مارکوفر اشعه داره، اینازیاداستفاده نمیکنن ازش!!! شمام دارین؟!...البته این چیزا که پیش چشم ما جلوه نداره؛ من خودم دختر خونه که بودم، اوّلین مارکوفر برقی(!!) تو فامیلو بابام خرید....

مادر پشت سر هم چرت و پرت میگوید و پز مایکروویوشان را میدهد. دخترک روی زمین ولو شده و دیگر به جای گریه،یک ریز عر میزند. مادر همچنان حرف میزند. زن همسایه دلش میخواهد فریاد بکشد.

+ تاريخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت نويسنده س.س.ف |

مکان:کلاس فرانسه  زمان: دیروز     موقعیّت: استاد در حال درس دادن مقداری گرامر فجیع

یک نفر در حالی که یک جعبه-شبیه جعبه شیرینی- در دست دارد 45 دقیقه دیر تر از وقت مقرر وارد کلاس میشود.

چهره هایی که تا دو دقیقه پیش-به قول سعدی علیه الرحمه-مثل سفره در هم کشیده شده اند،با دیدن زبان آموز تاخیری صاف میشوند و همزمان لبها خندان:

- به به..مبارکا باشه...بالاخره رفتی خونه بخت؟!!!

-نه بابا،کی اینو میگیره؟!!!واسه ولادت امام رضا خریده مگه نه؟!

-به موقع اومدیا....داشتیم کچل میشدیم.....کاشکی چایی داشتیم.....

زبان آموز تاخیری هاج و واج به همکلاسی هایش نگاه میکند. استاد کفرش در آمده. از طرفی یک مشت گرامر درس نداده روی دستش باد کرده،واز طرف دیگر نظم کلاس حسابی به هم ریخته و همه دارند فارسی بلغور میکنند.

-حالا چرا انقده معطّلش میکنی؟!!!...واز کن بخوریم دیگه؟!...

-حال گیری نکرده باشی شیرینی خشک خریده باشی!!

-آخرشم مناسبتشو نگفتیا.......

تاخیری دیگر نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد. در جعبه را باز میکند و آن را طوری به طرف ما میگیرد که بتوانیم داخلش را ببینیم.جعبه پر از کاغذ کپی است!!!! چهره ها دوباره شبیه سفره میشود.استاد جان تازه ای میگیرد.نگاه ها به تاخیری تهدید کننده است.

+ تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت نويسنده س.س.ف |

الف: «تو ماه آسمونی در شب تاارم...وقتی که شب سیاهه من تو رو دارم....تو تک ستارم!!!»

جیم: تکلیف منو روشن کن بینم....بالاخره من ماهم یا ستاره؟!...دیوونه توّهمی....سست عنصر بدبخت...مایه ننگ...بیییییییب...بیییییییییب....

+ تاريخ شنبه 2 آبان1388ساعت نويسنده س.س.ف |

به جان خودم من نمیخوام هی به این ضرب المثل های شیرین ایرانی گیر بدم،ولی به خدا بعضی از این قند و نبات ها(!) خودشون میگن:« به من گیر بده،به من گیر بده...»

نمونه اش همین ضرب المثل: آب که از سر گذشت،چه یک وجب، چه صد وجب!!!

آخه جناب محترم مخترع این ضرب المثل!!!! چرا الکی حرف میزنی؟! به نظر خودت هیچ فرقی بین این دو مرحله نیست؟! اگه آب فقط یه وجب از سرت بگذره که احتمال نجات یافتنت خیلی بیشتره!!!...در صورتی که اگه آب صد وجب از سرت بگذره، دیگه حسابت با کرام الکاتبینه!!!!(البته برای شناگران ماهر همیشه استثنا وجود داره..)

                                                      »«»«»«»«»«

پ.گ1: میدونم..میدونم که منظور از آب شخص خود آب نیست؛ولی اگه حرف بنده رو در مورد هر مشکلی بررسی کنین،میبینین که این ضرب المثله یه نموره مشکل داره!!!

پ.گ2:البته در بعضی نسخ(!!!!) گفته میشود: چه یک نی،چه صد نی.ولی در ماهیت ضرب المثل هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه.

پ.گ3:ااااااه....این پست پر از علامت تعجّب شد چرا؟!...انقده از این علامت بدم میاااد...

پ.گ آخر: این پستمو بخونین؛به یه ضرب المثل دیگه گیر دادم.

+ تاريخ پنجشنبه 23 مهر1388ساعت نويسنده س.س.ف |
 طریقه مصرف:

هر روز به طور مرتّب؛مخصوصاً شبها قبل از اینکه بخوابید دندان هایتان را مسواک بزنید.

                                                    »«»«»«»«
خدا رو شکر اطّلاع رسانی میشه ها...وگرنه از خمیر دندون به جای کرم ضدّ آفتاب یا خمیر ریش استفاده میکردیم!!!.....

+ تاريخ پنجشنبه 16 مهر1388ساعت نويسنده س.س.ف |

    «ما همونیم...که میتونیم...کف اقیانوسو با رنگین کمون کاشی کنیم...مارو دست کم نگیر....مارو دست کم    نگیر... »


نگاه ضدّ حالانه: آخه کفو کاشی میکنن؟!.....کاشی مال دیواره...اییییییش..

نگاه خالی بندانه: به..این که چیزی نیس که....دیواره های اقیانوس آرامو ندیدی؟!!...کاشی کاریش کار منه دیگه!!!

نگاه خنگولانه: سقفشم میتونین رنگ کنین؟!

نگاه سود جویانه: اوا..راست میگی؟!....به جان تو سه ماهه میخوام موزاییکای کف حیاطو عوض کنم؛موزاییک کار آشنا پیدا نمیکنم....خدا تورو واسم فرستاد...

نگاه با کلاسانه: میگم...مطمئنی که رنگین کمون کلاس داره؟!....

                                               »«»«»«»«


+ تاريخ چهارشنبه 8 مهر1388ساعت نويسنده س.س.ف

              «شنبه یه سیب سرخه..شنبه یه سیب سرخه..گازش بزن شیرینه..گازش بزن شیرینه..»   


اگه روز شنبه یه بلایی* سر آدم بیاد،اونوقت بازم شنبه براش یه سیب سرخه؟!!اونم از نوع شیرین؟!

                                                        »«»«»«»«

پ.گ:چرا کامنت دونی گورستونٍ ایزد بانو باز نمیشه؟!!!

*منظور بلای فجیع میباشد.

+ تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت نويسنده س.س.ف |

یکی بود،یکی نبود. در یک جنگل سر سبز و قشنگ،یه دختر کوچولوی نانازی با مامانش زندگی میکرد.دختر کوچولوی قصّه ما همه چی تو زندگیش داشت و نسبتاً راضی بود.فقط یه مشکل نه چندان کوچیک داشت و اونم این بود که این دختر بینوا اسم نداشت.اهل جنگل اونو دختر خانوم صدا میکردن.مامانش هم وقتی ازش راضی بود،اونو دخترم و وقتی میخواست کلّشو بکنه،اوهوی ورپریده صداش میکرد.دختر_بنده خدا_مونده بود معطّل؛نمیدونست بالاخره کدوم یکی ازینا اسم واقعیشه.تا این که یه روز...

مامان بزرگ دختر چند چند پیچ اونورتر جنگل زندگی میکرد و خیلی زن مهربونی بود.بنده خدا از دار دنیا همین یه نوه رو داشت و خیلی هم دوسش داشت.یه روز نشست حساب کرد،دید نه؛اینجوری نمیشه...نوه های مردم همه اسم و رسم دارن،این وسط نوه اون بی نام و نشونه..تصمیم گرفت نوه اشو از بی نام و نشونی در بیاره..پرید رفت بازار جنگل و یه چند متر پاچه قرمز خرید. اومد خونه نشست پشت چرخ خیاطی که یه لباسی،دامنی،چیزی واسه نوه اش دست و پا کنه که ییهو یادش اومد که ای دل غافل....اندازه بچّه رو نداره..تازه نمیتونست بره اندازه دختر کوچولو رو بگیره...آخه دختر کوچولو و مامانش رفته بودن جنگل مجاور...همینجور غصّه دار نشسته بود،که ییهو...

یادش اومد که نوه همسایشون هم قدّ و قواره نوه خودشه...بدو بدو رفت در خونه اونا و با هزار التماس و درخواست،اندازه دختر و گرفت و شاد و شنگول شروع کرد به دوختن یه شنل واسه نوه اش...چون مامان بزرگ دستش تند بود،سر یه روز شنلو دوخت و منتظر یه فرصت مناسب بود که شنلو بده به نوه اش که...

یادش اومد که توّلد دختر نزدیکه....تصمیم گرفت اون روز شنلو به دختر هدیه بده....خلاصه...یه هفته گذشت و روز توّلد دختر شد. مامان بزرگ خوشحال و خندون رفت خونه دختر و شنلو بهش داد.دختر خیلی خوشحال شد،انقده از شنل خوشش اومد که یه بار که پوشید دیگه درش نیاورد.با شنل میخوابید،با شنل مهمونی میرفت،باشنل غذا میخورد،تا اینکه...

مردم جنگل دیدند حالا که دختر یه مشخّصه و علامت تجاری داره،چه بهتر که با همون علامت صداش کنن...ازون روز به بعد اسم دختر شد: شنل قرمزی.

                                                  »«»«»«»«

پ.گ:ادامه داستان رو هم که خودتون بلدین!ولی پیشنهاد میکنم قبل از این که ادامه داستانو به عنوان یه داستان کامل واسه یه بچّه تعریف کنین،اوّل این داستانو تعریف کنین که بچّه ها کچلتون نکنن و هی از اسم و رسم شنل قرمزی بدون شنل نپرسن.هدف ما آرامش شماست وبسسس!!!

+ تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت نويسنده س.س.ف |
ساعت 12 نیمه شب است.نیم ساعتی میشود که مژگان به رختخواب رفته و سعی دارد بخوابد.پلک هایش را محکم روی هم فشار میدهد تا شاید خوابش ببرد.یک ربع اوّل که افاقه ای نمیکند،ولی کم کم چشمهایش دارند گرم میشوند که صدای زنگ تلفن او را از جا میپراند.

تلفن مژگان آی دی کالر ندارد،بنابراین احتیاط میکند و به همه جواب میدهد؛شاید کسی کار واجبی داشته باشد.گوشی را برمیدارد. صدای خواهرش_مژده_از آن طرف خط شنیده میشود. مژده سراغ آیینه دستی اش را میگیرد. میخواهد بداند صبح که آمده بوده سری به مژگان بزند،آیینه اش را آنجا جا نگذاشته است.مژگان از او میخواهد گوشی را نگه دارد تا خودش برود و آیینه را پیدا کند.همه جای خانه را جست و جو میکند،امّا اثری از آثار آن پیدا نمیکند. به طرف تلفن برمیگرددو گوشی را برمیدارد تا به مژده بگوید که آیینه اش آنجا نیست.مژده تلفن را قطع کرده است.مژگان به ساعت نگاه میکند.هیچ کس حوصله ندارد ده دقیقه پشت تلفن منتظر بماند.

ده دقیقه ای میشود که مژگان به رختخواب برگشته است و سعی میکند بخوابد.بعد از چند بار پهلو به پهلو شدن،باز صدای زنگ تلفن بلند میشود.گوشی را برمیدارد.یکی از همکارانش است.میخواهد بداند که آیا پیامکی که برایش فرستاده است به دستش رسیده یا نه...مژگان کمی فکر میکند و به یاد می آورد که بعد از ظهر شارژ موبایلش تمام شده،خاموش شده و یادش رفته آن را شارژکند.همکارش میگوید حالا که پیامک نرسیده خودش از پشت تلفن پیامک را برایش میخواند.مژگان به متن پیامک که تکراری است گوش میکند. همکارش پس از خواندن خداحافظی میکند.

دیگر خوابیدن خیلی سخت است. مژگان کتابی از قفسه بر میدارد تا بخواند و چشمهایش گرم شوند.کم کم در آستانه چرت زدن است که باز صدای تلفن او را از جا میپراند.گوشی را برمیدارد.انسان آن طرف خط در جواب الوی مژگان فقط فوووت میکند. مژگان عصبی میشود و گوشی را محکم سر جایش میکوبد. ناگهان چشمش به دوشاخه تلفن می افتد و به سان ارشمیدس نعره میزند:یافتم!یافتم!و دو شاخه را میکشد و با خیال راحت به طرف اتاق خواب میرود که...

در میزنند.مژگان در را باز میکند. همسایه طبقه پائین است که از نعره کشیدن های مژگان از خواب بیدار شده است. کمی غر میزند و میرود.

ساعت 1 صبح است. مژگان روی کاناپه نشسته است و به دیوار روبه رو زل زده است. مواظب است که خواب به سراغش نیاید. مژگان فکر میکند اگر تا صبح همانجا بیدار بنشیند،لج تمامی مزاحمین را در آورده است.


+ تاريخ شنبه 21 شهریور1388ساعت نويسنده س.س.ف |

«...این حرفا کدومه؟! مهم اینه که به یاد ما بودین!!!!...این کادو مادوها همشون تموم میشن...»

« هدیه که نباید یه چیز مهم باشه، همین که تو نشون میدی به یاد طرفی،خودش یه هدیه بزرگه!»

« دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن که....»

« مادّیاتو ول کنین، مهم ارزش معنوی هدیه است....»

                                              {}{}{}{}{}{}{}{}

با توجّه به جملات دلپذیر بالا، به نظرتون عیبی نداره که یه آقا روز زن به خانومش کراوات هدیه بده؟!! اگه یه خانوم روز مرد به همسرش روسری هدیه بده چی؟!!...

                                                \/\/\/\/\/\/\/

شماها نمیدونین چرا هدر قالب من غیب شده؟!!!!!

+ تاريخ یکشنبه 15 شهریور1388ساعت نويسنده س.س.ف |